خب يه دفعه بگو نمي خوامت ديگه

سلام خسته نباشيد اومدم براي آگهي تون فرم پر كنم-
خواهش مي كنم بفرماييد اين فرم رو پر كنيد-
بعد از پر كردن فرم-
بفرماييد جناب پر كردم-
ممنون كه تشريف آورديد ااااا راستي شما فقط يك سال سابقه كار داريد؟؟؟-
بله-
باشه خيلي خوبه همكاراي ما باهاتون تماش مي گيرن-

پي نوشت:منچستر به كمك اين عجوبه امشب ميره يه پاي فينال,پيش گويي شترق پاتر رو قبول كنيد




اينم از تاكسي هامون

مي دوني چقدر قشنگه وقتي مي ري تو تاكسي يه خانم جوون بياد تو ماشين بشينه بغل دستت و تو هم هيچ چشم داشتي به اون خانم نداشته باشي و لمس كني كه اون خانوم احساس امنيت مي كنه كه كنار يه آدم لش نيوفتاده
و مي دوني چقدر زشته وقتي مي ري تو تاكسي يه آقاي چاقالو بياد تو ماشين بشينه بغل دستت و بر حسب اتفاق يه كيف بزرگ هم داره و خيلي اتفاقي هم يه فشار نسبتاً در حد مرگ به كمرت بياد.
آخه چرا هميشه گزينه دوم هر چيزي گيره من مي آد؟
ديگه مي خوام بميرم خسته شدم از اين زندگي


اين بهاره غمگين

بديه فصل بهار به اينه كه آدم همش يا خوابش مياد يا يه استرس مزخرف ته دلش همش اين ور و اون ور مي پره
اصلاً مي دوني چيه؟ من وقتي بهار مي رسه احساس بيهودگي مي كنم احساس مي كنم كه عمرم داره الكي الكي مي گذره
ولي خوبيش هم به اينه كه آدم مي تونه بره باشگاه تا يه تايمي رو هر چقدر هم كم بتونه از اين استرس ها دور بشه



پي نوشت :اين پست در پي احساس خوب هنگام برگشتن از باشگاه و احساس بد اين روزها از ذهنم پريد بيرون

كنكورعزيز

وقتي پشت كنكور بودم يكي از كارم اين بود كه تو اين كلاساي كنكور روز رو شب كنم با معلم فيزيكمون خيلي حال مي كردم آدم جالبي بود براي اينكه مارو تحريك كنه درس بخونيم كلاساي مختلط با دخترا مي ذاشت يرامون.بعد كه هفته بعد مي اومد سر كلاس راجع به كنكور و قيفه بر عكس و كلاس هاي مختلط باهال و اين چرت و پرتا صحبت مي كرد
امروز با يكي از بچه ها صحبت مي كردم گفتم پاشو بزنيم بيرون گفت دارم براي كنكور مي خونم خوش به حالت راحت شدي به خدا
شايد اون راست ي گفت شايدم نه ولي چيزي كه برام الان مهمه اينكه شايد الان ديگه استرس كنكور رو نداشته باشم ولي هزار تا استرس بد تر از كنكور بهم داره وارد مي شه
ترجيح مي دادم به جاي اوضاي الانم بازم پشت كنكور بودم تا حداقل آرزوهاي بزرگ اون موقعم بازم سرم رو مثل كبك تو برفا بكنه
كاشكي نمي فهميدم اين زندگي چقدر سخت گيره




ارزش يه پنج هزاري

امروز از ظهر تا شب با يه پسري بودم كه مي خواست يه كامپيوتر بخره
چون پول كمي داشت به اين اميد منو برده بود كه هم براش سيستم رو اسمبل كنم هم اينكه من يه زره از كامپيوتر سر در ميارم براش چونه بزنم
اصلا به اميد پول اين كار نبودم و اين كار رو فقط و فقط براي دلم كردم
سيستم رو براش خريديم و برديم خونه اسمبل كرديم
كوچكترين گيري هم نداد
داشتم بر مي گشتم خونه كه ديدم منو كشيد گوشه و يه پنج هزار تومني بهم داد
مونده بودم چي كار كنم هرچي پسش زدم قبول نكرد مي گفت مي دونم قده زحماتت نيست ولي تو به عنوان هديه اينو قبول كن
داشتم با خودم فكر مي كردم كه اگه اين كيس رو خودم تنهايي براي يه قريبه جمه مي كردم زيره پنجاه تومن برام مي افتاد؟
پولشو خوب نگاه كردم يه پنج تومني بود كه بوي زحمت اون پسر توش موج مي زد
گذاشتمش تو كيف پولم نه جايي كه بقيه پولامو مي ذاشتم كه خرج بشه,گذاشتمش زيره پوسته پلاستيكي كيفم كه كارت متروم از زيرش معلومه واسه اينكه يادم بيفته كه يه سري پولا اونقدر ارزشش زياده كه آدم نبايد خرجشون كنه